سفارش تبلیغ
صبا


خاطرات یک شهردار(سفرجهادی) -


درباره مهاجر
خاطرات یک شهردار(سفرجهادی) -
مدیر وبلاگ : مهاجر[197]
نویسندگان وبلاگ :
مسئول مسافرت[71]
معاون فرهنگی[2]
معاون علمی[2]
معاون اداری-مالی[2]
وحید نصیری کیا[13]
احسان آقارضایی[-2]
سعید توکلی[2]
محمد علی بیگی[0]
میهمان[6]

آی دی نویسنده
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
اطلاع رسانی
جهادی 87
جهادی 88
درباره جهادی
فعالیت‏ها در جهادی
خاطرات جهادی
فقر و محرومیت
مطالب طنز
فرکانس محرمانه
وقایع
شورای هماهنگی
مؤمن جهادی
خواهران جهادی
بسیج سازندگی
فرهنگی داخلی


.::رفیق قافله::.
شورای هماهنگی گروه های جهادی
تأملاتی در باب جهادی
بنیاد فرهنگی والی
مؤسسه جهادی
بسیج سازندگی
یاوران جهادگر
جواد الائمه
مهرباران
رضوان
رازدل
آفتاب طلایی(نیک شهر)

.::همرهان::.
آنتن [35]
کتاب های سید مرتضی [176]
فلسفه و حکمت [147]
باشگاه اندیشه [137]
صالحین شیعه [62]
ماهنامه حیات [145]
ماهنامه حضور [294]
ماهنامه راه [133]
سبکبالان [102]
مجاهد [389]
ساجد [133]
نائب [355]
[آرشیو(12)]

شماره دوم نشریه هجر.آبان 88.نسخهpdf آوای مهاجر


اشتراک فصلنامه مهاجر
 
لوگوی وبلاگ
خاطرات یک شهردار(سفرجهادی) -

کلیه حقوق این وب‏گاه متعلق به گروه جهادی مهاجر است
Mohajer.basij@gmail.com
 RSS 

 اخلاص عمل!
ظاهری دارد که چندان از آنچه در وجودش می‏گذرد خبر نمی‏دهد- بماند. چند روزی است که به اردو آمده‏ام و چون یار ثابت(شهرداری) به علت کارهایش به تهران برگشته بنده کاپیتان شهردارها شده ام . هر روز تعدادی از بچه‏‏ها به کمکم می‏آیند،  دیگر  تنها دو روز به پایان اردو باقی‏مانده؛ امروز و فردا.
ظاهری دارد که چندان از آنچه درونش می‏گذرد خبر نمی‏دهد- وقتی می‏بینمش به یاد جهادی اول می‏افتم که می‏خواست بیاید ولی نتوانست-هر روز به صورت سنگین کار می‏کند اما امروز به دلیل آن که کمرش به خاطر کار سنگین روزهای گذشته درد می‏کند، یکی از افرادی است که به من کمک می‏کند. کار شهرداری کاری سبک‏تر از سایر کارهاست ولی طولانی‏تر - 5 صبح تا 10 شب - اما آنچه مرا جذب کرده، این است که ناراحت است و این ناراحتی خود را با من در میان می‏گذارد؛ که چرا خدا امروز به من توفیق نداده که به کار عمرانی بروم؟ این سئوالی است که از صبح چندین با از من پرسیده!می‏خواهم آرامش کنم؛ می‏گویم شهرداری هم کار مهمی است و ... . اما باز هم چندین بار این سئوال را تکرار می‏کند. کارهای مهم تقریاً تمام شده و سایر کارها، کارهای سبکی هستند.
ظهر شده است - می بینم مهندس (معاون عمرانی مسافرت) آمده و می‏گوید:
بچه‏های روستای گاو قضیه امروز دیرتر می‏آیند.
(چون بچه‏ها به خانمی که خانه را برای آنها ساخته می‏شود قول داده‏اند پروژه را تمام کنند.)
اگر کسی می‏تواند بیاید و کمی هم غذا می‏بریم.
کارها را ردیف می‏کنیم. می‏بینم آماده رفتن است. با شور و اشتیاق دویده و لباس پوشیده!
- من هم می‏آیم!  
با خودم می‏گویم آخر تو که کمرت درد می‏کرد؟!
???

از ماهی‏تابه کثیف تا ماهی‏تابه تمیز!

امروز آشپز رفته کرمانشاه و کار آشپزی به عهده ماست.

غذا را آماده می‏کنیم ولی ماهی‏تابه به طرز فجیعی ته می‏گیرد. بعد از شام قرار است که بازی فینال مسابقات والیبال نشسته برگزار شود. بین تیم بچه‏های ... و گاو جیگر.  به همین دلیل با بچه‏های شهرداری تصمیم می‏گیریم ظرف‏ها را بعد از بازی بشوریم.

بازی تمام می‏شود. به سمت آشپزخانه می‏رویم تا سریع ظرف‏ها را بشوریم. فکر می‏کنم اولین کسی هستم که برمی‏گردم. ولی وقتی به آشپزخانه می‏آیم می‏بینم ظرف‏ها شسته شده و کارماهی‏تابه هم تمام شده. کار یکی از بچه‏هاست. نکته جالب آن است که ماهی‏تابه  مدرسه شبانه‏روزی(محل اسکان) یک سری لکه‏هایی داشت که ما به وجود آنها عادت کرده‏ بودیم؛ چون هر چه می‏شستیم پاک نمی‏شد. اما این دوست ما فکر کرده‏بود که این آثار همان سوختن است و پس از کلی تلاش همه آنها را محو کرده‏بود. وقتی دوباره ماهی‏تابه را دیدم باورم نمی‏شد که همان ماهی‏تابه قبلی است؛ چون حداقل چند میلی‏متر نازک‏تر شده بود!

 



نویسنده : مهاجر » ساعت 12:0 صبح روز سه شنبه 86 آذر 20